X
تبلیغات
عشق کجاست؟!
عشق کجاست؟!




یه دختر خانمی حین صحبت با پسری که عاشقش بود و مدال همسریشو به گردن انداخته بود، ازش پرسید:


- چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟

- دلیلشو نمیدونم ... اما واقعا " دوست دارم"

- تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی ... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟

- من جدا "دلیلشو نمیدونم" اما میتونم بهت ثابت کنم

- ثابت کنی؟ نه ! من میخوام دلیلتو بگی

- باشه ... باشه ! میگم ... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت ...

- دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کُما رفت. پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟


نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم: بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات، دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم: واسه مهربونیتات، برای حرکاتت، عاشقتم اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم.

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره.


عشق دلیل میخواد؟
آره، می خواد ولی من الان بخاطر مهربونیا و زیباییها و مراقبتهای گذشتت :

عاشقتم


چهارشنبه ششم دی 1391 |

 

دلم براتون بگه که:

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم اون ها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرشو را پایین آورد .

مرد به آب رودخونه نگاه کرد و در آب زن رو دید . زن به آب رودخونه نگاه کرد و مرد رو دید .

خدا به اونها مهربونی بخشید و اونها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان بارون فرستاد .

مرد دستاشو را بالای سر زن گرفت تا خیس نشه .

زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستاتو تو قدرت میدم تا خونه ای بسازی و هر دو در اون زندگی کنید .

مرد زیر بارون خیس شده بود . زن دستاشو را بالای سر مرد گرفت .

مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود …

یک روز زن پرنده ای رو دید که به جوجه هاش غذا میداد . دستاشو به سوی آسمون بلند مرد تا پرنده میان دستاش بنشیند .

اما پرنده نیومد و دستای زن رو به آسمون موند .

مرد اونو دید . کنارش نشست و دستاش رو به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستای اونها رو دید که از مهربونی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل رو به زن داد و زن اون رو در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .

پس از اون کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک رو میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل رو در آغوش بگیرد و از شیره جونش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخنده ، کودکش رو دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربون باشید تا مهربونی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمون و رود رو به اون نشون بدهید تا همیشه به یاد من باشه .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا رو میدید . میدید که زیر بارون مردی دستاشو بالای سر زنی گرفته است که خیس نشه .

زنی رو دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکاره . دستای بسیاری رو دید که به سوی آسمون بلند شده اند .

و پرنده هایی که …

خدا خوشحال بود ، چون دیگه غیر از او هیچ کس تنها نبود .


سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 |

 

سلام

معمولا جونی سایه ی بی تجربگی و هیجانات موسمی و ناپایداری محسوب می شه، اما من میگم

 

جونی یعنی عشق

 

 


دوشنبه بیستم آذر 1391 |

 


دنبال عشق می گردم
آسمان می تواند عشق را به ما بدهد؟
دریا چه؟
کجا می شود یافت؟


 

 

 

دی 1391
آذر 1391

 

 

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.


آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ